
لحظه ی تحویل سال1391هجری شمسی به ساعت رسمی جمهوری اسلامی ایران ساعت 8و44 دقیقه و27 ثانیه روز سه شنبه 1 فروردین1391 هجری شمسی
بازم بهارمیخوادبیاد مهمون خونه هابشه میخوادیه کاری بکنه لبهابه خنده وابشه
پروانه هارومیاره پربزنن توباغچه ها صورت گل روببوسن حرف بزنن باغنچه ها
آدمارووامیداره خونه تکونی بکنن بلبلارووامیداره تانغمه خونی بکنن
به ابرمیگه بازم بباربه روی هرشهرودیار بازم شکوفامیکنه گلهاروتوی سبزه زار
بهارمیادبایک سبدپرازگلای رنگارنگ روی لبات جامیذاره یه خنده ی نازوقشنگ
موضوع : | بازدید : 5 مرتبه
دراثراصرارهای پی درپی یسناخانم که میگفت باباجون تولدمیخوام من تولدمیخوام -که منظورازتولدفقط کیک تولدبودوشمع تولد-امروز وقتی یسناجون درحال خواب نیمروزی بودما تصمیم گرفتیم این آرزوی کوچک دخترمون رو که البته درنظرخودش آرزوی بزرگی بودرو براورده کنیم و براش یه جشن کوچولو که کیک وشمع هم داشته باشه بگیریم چون معمولا تو جشنهای سه نفره ی ما از همه ی خوراکیها پیدا میشه بجز کیک.بابایی رفت یه کیک کوچولو گرفت وآوردخونه.بعدازبیدارشدن یسناجون آماده اش کردم گفتم میخوایم عکس بگیریم وبه این بهانه نشوندمش رو مبل وکیک رو آوردم وای وقتی کیک رودیدیه جیغی کشیدکه انگار چی دیده نزدیک چنددقیقه یکسره جیغ کشیدوبعد هم ساعتها خوشحالی وبازی وشادی داشتیم.


موضوع : | بازدید : 4 مرتبه
چهارشنبه ی آخرسال90روهم مثل هرسال باروشن کردن آتش وپریدن ازروی آتش و...سپری کردیم این سومین چهارشنبه سوری بودکه آتیش پاره ای به اسم یسناکه عاشق آتش بازی هم هست تو جمعمون بودومحفل ماروگرمتر میکردشاید این عشق به آتشی که یسناداره ناشی ازاسمش باشه. 
آغاجون ومامان بزرگ(مامان بزوک)ودایی سهراب ودایی بهزادو دایی شاهین وخاله الهام ویسناجون ومن دور هم بودیم وبدون حضوربابایی که چون تعطیلی نداشت نتونست پیش مابیادو شب رو تنها توخونه بود.

موضوع : | بازدید : 5 مرتبه
علاقه بیش ازحدیسناکوچولوبه کتاب وکیف ومدرسه من روکه واقعاشگفت زده کرده کتاب خوندن ونقاشی کشیدن و رودیوارونوشتن و جزوه های بابایی بیچاره روخط خطی کردن و هزاران خرابکاری دیگه مثل این دیگه شده اصلی ترین وسرگرم کننده ترین بازی یسنا خانوم .دیگه نوشتن روی یخچال وکابینت وفرش واسش تکراری شده امروز داشت رو صورت من بیچاره نقاشی میکردوبعدباپاک کن پاک میکرد. حالا یه چیزجالبتر اینه که مثلا میخواد رو وایت بردش یه خورشیدبکشه دایره اش رو میکشه میخواد خطهای دورش رو بکشه خط رو اونقدر دراز میکشه ازوایت برد هم میاره بیرون و یه مترهم رو دیوار ادامش میده خط رو. یکی دوروز پیش کتابهای پارسال پسرخالش آقا آرتین رو که اول ابتدایی بود برداشته آورده خونه و شب وروز داره مطالعه میکنه انگارکه کنکورداره وچندروزبیشتر نمونده به امتحانش
حالا کتاب ریاضی اول دبستان به زبان یسنایی
یسناجون بگوببینم اینا چیه؟
-اینا کبابه

این ؟
اینا هم نمکدون

این چیه یسنا؟
-این هم موز
موضوع : | بازدید : 11 مرتبه
آرزویم این است نطراوداشک درچشم توهرگز
مگرازشوق زیاد
وهرگزنرودلبخندازعمق نگاهت
وبه اندازه ی هرروزتوعاشق باشی
عاشق آنکه تورامیخواهد
وبه لبخندتوازخویش رها میگردد
وتورادوست بداردبه همان اندازه که دلت میخواهد

نازنین من امروز احساس مسئولیتش گل کرده بود ومیخواست در مقابل اون همه ریخت وپاشهاش توظرف شستن(که میدونم هدف اصلیش آب بازی وریکا حروم کنی بود) به من کمک کنه ومثلا منو خوشحال کنه دستش درد نکنه الهی که آخرسر تمیز کردن آب رو درکابینت روهم به کارهای من اضافه کرد ![]()
موضوع : | بازدید : 25 مرتبه
تواین پست میخوام کمی هم ازشیرین زبونیهای خوشگلم بگم نازنینم انقدرحرفهای شیرین وخنده داری میگه که نمیتونم به خودم اجازه بدم که اون جمله ها به فراموشی سپرده بشه و جایی ثبت نشه آخه ازیه طرف هم بی انصافی میشه چون خیلی اتفاق افتاده وقتی من ناراحتم وحوصله ی هیچ چی روندارم با یک جمله خنده دار دخترنازم کلی خندیدم و از ناراحتی دراومدم . از خدامیخوام همیشه خنده برلبان همه ی مادران وهمه ی فرزندان دنیا باشه .انشاالله
یسنای من این روزها وقتی یه کاربد میکنه مثلا آب رو میریزه روی فرش یا هرخرابکاری دیگه ای زود میاد پیش من وبه من میگه مامان من دختل خوبی ام آله؟ ومن میفهمم که این دخترخوب من صددرصدیه دسته گلی به آب داده آخه درطول روزچندبار این اتفاق میافته واین جمله روبه من میگه.
چندروزپیش ناخواسته چون مشغول بازی بود کنترلش از دستش دررفته بودویه ذره توشلوارش جیش کرده بود اومد توآشپزخونه کنارمن وایسادوباناراحتی گفت مامان من حرف مامانی وگوس میکنم آله؟
باهم بخندیم : یه روز داشتیم میرفتیم خونه خواهرم توماشین من به یسناگفتم یسناجونم قول میدی خونه خاله منو اذیت نکنی ؟
-نه
-چرا؟
-آخه الان سبه مزاغه بسته ست فلدابهت میدم باسه؟
-چی میدی دخترم ؟
-گل
ومن تازه متوجه شدم که ای وای دخترم فکر میکنه منظورمن اینه که گل بده به من هاهاهاهاها. بعازدقیقه هاخنده من وبابایی سعی کردیم بهش بفهمونیم که منظورمون چیه . گفتم مامانی ببین من الان به بابایی قول میدم ودست بابایی روگرفتم که مثلا بهش قول دادم وقتی دستم روکشیدم یسنا دادزد گل افتاد گل افتاد ومن فهمیدم که نه واقعا دخترمن خودشوزده به اون راه و قصد فهمیدن هم نداره و دیگه بی خیال شدم البته من از این خیلی خوشحالم که چقر دخترراستگویی دارم چون همونطور که به من قول نداده بود که شلوغ نکنه به ناقولش وفاکردو تا میتونست اتاق پسرخالش رو بهم ریخت .
موضوع : | بازدید : 48 مرتبه









